کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

از یک سالگی تا دوسالگی

اینم اولین کفش‌های شما توی این دوران کم‌کم شروع به حرف زدن کردی و هر چیزی رو دست و پا شکسته می‌گفتی مثلاً اسم خودت رو مِمِل گذاشته بودی و خلاصه خیلی قاطی پاطی صحبت می‌کردی. و مامان کلی قربون صدقه حرف زدنت می‌رفت. کلاً تو بچه زیاد شیطونی نیستی و باهات می‌شه کنار اومد. با بچه ها هم خوب بازی می‌کنی. روابط عمومیت هم خوبه. ...
26 آذر 1391

اولین سفری که رفتی

یکی از هدایای تولد یک سالگی سفر زیارتی به مشهد بود که عزیزجون به شما هدیه کرده بود. به عنوان اولین سفری بود که می‌رفتی. با قطار رفتیم. خیلی شیطونی کردی چون همه‌اش می‌گفتی منو بذارین زمین که راه برم یا چهار دست و پا برم و همه‌اش می‌خواستی کنجکاوی کنی و از همه چی سر در بیاری. بابایی هم همه‌اش بغلت می‌کرد و می‌بردت دم پنجره منظره‌های اطراف رو نشون می‌داد. عمه عفت هم همراهمون اومده بود. خلاصه پنج نفری سه روز توی مشهد بودیم و به پابوس امام رضا(ع) رفتیم. یه دونه عکس هم ازت گرفتیم که قابش کردیم و توی اتاقت هستش. البته چون توی آذرماه یعنی بعد از تولد تو رفته‌بودیم خیلی سرد بود و تو...
26 آذر 1391

تولد یک سالگی

با خاله هما تصمیم گرفتیم تولد تو و مهدی پسرش رو با هم بگیریم که این کار واقعاً اشتباه بود چون خیلی شلوغ شده بود و تو خیلی اذیت شدی. همه‌اش گریه می‌کردی. اصلاً وای نمی‌ایستادی که عکس بگیریم. انقدر گریه کردی و انقدر عصبی شده بودی که حتی یه دونه عکس هم از کیک تولدت نتونستیم بگیریم. این یه تجربه شد که از سال بعدش تولد تو رو جدای از تولد پسرخاله‌ات با اینکه روز تولدتون باهم فقط چهار روز فاصله داره بگیریم. من کمی زودتر از خاله هما برای تو تولد می‌گیرم. و بعد هم خاله هما برای پسرش مهدی. اما جالب این بود که فردای روز تولدت شروع به راه رفتن کردی. و من بسیار خوشحال شدم. عزیزکم. ...
26 آذر 1391

اولین کلمه‌ای که گفتی

اولین کلمه‌ای که گفتی بابا بود خیلی زود این کلمه رو یاد گرفتی و بابائی هم کلی ذوق می‌کرد. ولی کلمه مامان رو برای اولین بار روز ۵ شهریور ۱۳۸۸ گفتی و من انقدر خوشحال بودم که حد و حساب نداشت. می‌دونی حس قشنگی بود وقتی تو به من برای اولین بار گفتی مامان مطمئنم بابایی هم به اندازه من از اینکه بهش گفتی بابا خوشحال شده بود. تو پسر فوق‌العاده زیبایی هستی البته این نظر من و بابا نیست هرکس که تو رو می‌بینه بهمون می‌گه آخه چشات یه رنگ خاصیه رنگ طوسی خیلی خوشرنگ و مژه‌هات هم خیلی بلند و خوشگل. خلاصه وجود تو و کم‌کم حرف‌زدنت شادی دیگه‌ای به زندگی من داد. الهی که همیشه شاد باشی پسر عزیزم.
8 آذر 1391

اولین باری که راست راستی چهار دست و پا رفتی

کم کم تلاش می‌کردی که خودت رو تکون بدی اول روی سینه‌ات خودتو می‌کشیدی و کم کم حالت چهار دست و پا رفتن را به خود گرفتی و درست ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ بود که شروع به چهار دست و پا رفتن کردی اونم خیلی تند از اینکه می‌تونستی به این‌ور و اون‌ور بری و به اصطلاح از همه چی سر در بیاری خیلی خوشحال بودی. خلاصه داری کم کم بزرگ می‌شی پسر خوشگل من.
8 آذر 1391